تبليغاتX
درددل

یا واحد
تا حالا تنهايي برام يه معني ديگه اي داشت.درکش نکرده بودم.ولي الان خوب مي فهمم تنهايي يعني چي.

تنهايي يعني يه بغض گنده تو گلوت افتاده باشه ولي خودتو شاد نشون بدي و سعي کني ديگران رو هم شاد کني.تنهايي يعني همه بهت ترحم کنن بگن ندا خوب بخور خوب بخواب.بگن ندا تو گريه نکن ما طاقت ديدن اشکهاي تو رو نداريم.ندا تو بايد مواظب مامان و بابات باشي تو بايد بريزي تو خودت.بگن ندا تو خونه تنها نمون.ندا بيا تو جمع بشين.ندا چرا شبها تا صبح بيداري؟ديگه نمي دونن که من محتاج يک ساعت تنهايي با خودم هستم.مي خوام خودم باشم و خودم.نمي خوام دائم ديگران اطرافم باشن.نمي خوام باديگارد داشته باشم.شبها به خاطر اين تا صبح بيدار مي مونم که سکوت شب بهم آرامش ميده تازه اونموقع مي تونم با خيال راحت به ياد مهدي گريه کنم. تنهايي يعني کسي که در حد پرستش دوستش داشتي کسي که با يه لحظه ديدنش تمام غم و غصه هات يادت مي رفت در يک آن پشتتو خالي کنه و براي هميشه فقط خاطره هاش تو ذهنت بمونه.تنهايي يعني اونايي که دم از رفاقت مي زدن توي سخت ترين شرايط تنهات بذارن.بعد از اين اتفاق خيلي از دوستام منو تنها گذاشتن.

به خدا درد من واگير نداره.اينو به کي بگم.ولي وقتي تو تنهايي هام غرق مي شم ياد کسي مي افتم که هيچ وقت تنهام نمي ذاره.دوستم داره .تا وقتي اونو دارم ديگه تنها نيستم.تو اوج تنهايي هام وقتي ياد اين حديث قدسي مي افتم دلم آروم ميشه.مي فهمم که هنوز يکي هست که به فکر منه حتي بيشتر از خودم.
 (من با بندگانم به گونه اي هستم که گويي فقط يک بنده دارم ولي بندگانم با من به گونه اي هستند که گويي هزار خدا دارند.)




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 0:56 توسط ::ندا::


 

صلی الله علیک یا علی ابن موسی الرضا

ديشب از مشهد برگشتم.مسافرت بدون مهدي واقعا برامون زجرآور بود.فقط به خاطر امام رضا رفتيم تا شايد يه آرامشي بگيريم.مهدی خودش عاشق امام رضا بود.هر وقت دلش می گرفت صبح می رفت مشهد شب هم بر می گشت.مخصوصا این آخریها.روز شهادت امام رضا هم به خاک سپرده شد.  همه جاي مشهد برامون خاطره هاي مهدي بود.داخل حرم .داخل شهر.همه جاش ما رو ياد سفر هاي قبلي مون با مهدي مي انداخت.سعي کرديم اصلا طرف هتل قصر نريم.چون هميشه با مهدي اونجا مي رفتيم.اونجا بيشتر از هممه جا خاطره داشتيم.

ولي زيارت ايندفعه با دفعه هاي قبل خيلي فرق داشت.نمي دونم بگم چه جوري ولي واقعا به دلم نشست.ميگن امام رضا تنها اماميه که شاهد و ناظره.واقعا حضورشو حس مي کردم.آرامشي که اونجا داشت آدم رو چنان مجذوب مي کرد که دلم نمي خواست هيچ وقت از اونجا برم.
ولي دوباره خونه وتنهايي ها و ...




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 12:20 توسط ::ندا::


جزیره سرگردانی



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 12:29 توسط ::ندا::


کاش امسال روز مادر هیچ وقت نیاد.طاقت دیدن چشمای منتظر مامان رو ندارم.هدیه های مهدی همیشه مخصوص بود.



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 2:13 توسط ::ندا::


خدایا خیلی دوست دارم.با اینکه  میدونم به جز تو کسی نمی تونست منو از مهدی م جدا

کنه بازم دوست دارم.چون می دونم تو بنده هاتو دوست داری.حتما واسه بردن

مهدی هم حکمتی داشتی.راضیم به رضای تو.هر چی تو بخوای.به جز تو

کسی رو ندارم حرف دلمو باهاش بزنم پس تنهام نذار ای مهربونتر از مادر.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 2:12 توسط ::ندا::


 

تو اون لحظات ديگه هيچي نمي فهميدم.ديگه مامان و بابا رو هم فراموش کردم.احساس کردم پشتم خالي شد.چون مهدي برام همه چيز بود.هميشه پشتم به اون گرم بود.با ديدنش انرژي مي گرفتم.نمي دونم چه صبري خدا بهم داد که با ديدن اون صحنه زنده موندم.به جز من و داييم هيچ کس مهدي رو نديد.انقدر ضجه و شيون کرديم که ديگه داشتيم از حال مي رفتيم.بابا منو بغل کرده بود و گريه مي کرد.نمي تونستم تو صورت هيچ کدوم نگاه کنم.طاقت ديدن خورد شدنشونو نداشتم.نمي دونم چند ساعت اونجا جلوي سردخونه داشتيم زار مي زديم.هيچي نمي فهميدم.يه لحظه ديدم دوستاي مهدي که ميثم دوست دوران دانشگاه مهدي هم باهاشون بود دارن ميان.با ديدن اونا حالم بدتر شد.چون من اونا رو هميشه با مهدي مي ديدم.هميشه با هم بيرون مي رفتيم.ميثم و حامد و جواد مثل برادر هاي مهدي بودن.توي داد و فرياد هامون مامان گفت از سردخونه صدا مياد.حتما مهدي زنده ست.هيچکدوم نمي خواستيم اين واقعيت تلخ رو قبول کنيم.مامان رفت به پرستار ها گفت يبان مهدي رو معاينه کنن.اونا هم حال ما رو درک کردن و اومدن.پرستار اصرار داشت ما وارد نشيم.چون حالمون بد ميشه.ولي ما داخل شديم.کشوي سردخونه رو باز کرد.مهدي من آروم مثل هميشه خوابيده بود.ولي ايندفعه هر چي صداش کردم از خواب بلند نشد.دستاش خوني بود.بدنش خوني بود.گوشه چپ سرش زخم بود.مامان و بابا قربون صدقه ش مي رفتن و بوسش مي کردن.من خودم مادر نيستم که درک کنم وقتي يه مادر نعش تنها پسرشو مي بينه چه حالي داره ولي وقتي آه کشيد بوی جگر سوخته ش رو حس کردم و صداي خوردن شدن کمر بابا رو مي تونستم بشنوم.وقتي جلو رفتم . صورت مهدي رو بوسيدم آروم پلکهاش تکون خورد.اينو نه تنها من بلکه بقيه هم ديدن.بعد از چند ساعتي که اونجا بوديم قرار شد ما برگرديم تهران و بقيه بمونن کارها رو انجام بدن و مهدي رو بيارن .از بابا قول گرفتم که مهدي شب پيش خودمون نگه داريم و بهشت زهرا نبرن.قرار شد بریم خونه عمو چون همه اونجا بودن.وقتی جلوی در رسیدیم دیدیم همه فامیلها حتی اونایی که سالی یه بار هم نمی دیدیمشون همه جمع بودن.همه تو کوچه با لباسهای مشکی متنظر ما بودن.تازه فهمیدم چی شده.شب بابا اومد ولی مهدی منو نیاورده بود.اجازه نداده بودن.فردا صبح همه اومده بودن تشییع جنازه.وقتی رفتم تو کوچه جای سوزن انداختن بنود همه دوستای مهدی اومده بودن.همه منتظر مهدی بودیم.از پسر عمه ام خواستم قبل از اینکه شلوغ بشه بذاره تو آمبولانس مهدی رو ببینم.به خاطر همین رفتیم سر کوچه جلوی آمبولانس رو گرفتیم.با اصرار من اجازه دادن.صورت مهدی مو باز کردم.با دیدنش نمی دونستم چی کار کنم.فقط نگاهش می کردم.بغلش کردم از سینه ش بوسیدم.یخ یخ بود.هنوز هم یخی بدنش رد رو لبهام حس می کنم.جلوی در خونه عمو مهدی رو گذاشتن زمین .مامان و بابا اومدن.سه تایی مهدی رو بغل کردیم و بوسیدیم.بدی خواهر و برادر نداشتن همینه دیگه.مردهای فامیل  مواظب بابا بودن و زنهای فامیل هم مراقب مامان.من دیگه نه به فکر مامان بودم نه به فکر بابا.هر جا مهدی رو می بردن منم می رفتم.قاطی مردها شده بودم و فقط مهدی رو صدا می زدم.اینا رو خودم یادم نمی یاد بعدها اطرافیان گفتن.انقدر بهمون قرص داده بودن که هر سه تامون گیج بودیم.مهدی منو بردن و به خاک سپردن.انگار که اصلا نبود.انگار  بودنش یه رویا بود.از اول خاکسپاری تا لحظه ای که سنگ لحد رو بذارن بالا سرش بودم.می خواستم برای آخرین بار خوب ببینمش.تازه تازه دارم می فهمم چی شده.هر روز که می گذره زخم دلم بیشتر سر باز می کنه.شبها که میشه تمام صحنه های سردخونه و داخل قبر می افته تو ذهنم.یه لحظه احساس می کنم دیوونه شدم.انگار یه موج بزرگ محکم به من می کوبه.تمام خاطراتش تمام خنده هاش یادم میاد .بعدش هم تصویر جسدش.یه لحظه که به خودم میام و می فهمم چی شده فقط دلم می خواد داد بزنم.ای کاش می شد.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 23:54 توسط ::ندا::



فکر کردم اشتباه شنيدم . خودمو داشتم دلداري مي دادم.ديدم شوهر خالم با يکي از مسئول هاي بيمارستان رفتن به طرف اتاقکي که گوشه حياط بود.من هم دويدم دنبالشون.نگهبان بيمارستان تا منو ديد داد زد و دويد تا جلومو بگيره ولي احتياجي نبود چون پاهام رو زمين ميخکوب شدن . زبونم هم بند اومد.ديدم روي در اتاق نوشتن (سرد خانه جسد) . با صداي جيغ من همه اومدن اونجا.مامان و بابا فقط تو سرشون مي زدن و گريه مي کردن.انتظار همه چيز رو داشتيم الا اين مصيبت.

شوهر خالم وقتي از سرد خونه بيرون اومد داشت گريه مي کرد. گفتم : مهدي بود. ولي اون فقط گريه مي کرد. از اون لحظات فقط ضجه کشيدن و دادو فرياد يادمه.من و مامان رفتيم طرف سردخونه که مهدي رو ببينيم.ولي نذاشتن.فقط مشت بود که به در مي کوبيديم.داييم از در پشتي وارد شده بود و از ما پرسيد که مهدي چه لباسي تنش بود.مامان گفت شلوار جين با بلوز آبي با کتوني.داييم گفت هيچ کدوم از اينا مهدي نيستن.لباساشونو نشون داد.لباساي مهدي نبودن.در سردخونه رو باز کردن تا خودمون ببينيم و مطمئن بشيم. من تا وارد شدم ترسيدم جلو برم . زود برگشتم بيرون.قيافه اي که ديدم شبيه کامي بود ولي من هم اشتباه کرده بودم .جسد مال جواد بود.دوست دوران دبيرستان مهدي.جواد هم کمتر از مهدي برام نبود.ولي اون موقع نفهميدم که جواده. نمي دونستيم خوشحال باشيم يا ناراحت.همه سجده شکر کرديم.ولي من ديگه به خودم فکر نمي کردم. همش نگران شميلا بودم که برادرش رو از دست داده.آخه فکر مي کردم جنازه مال کاميه.

پليس راه گفت يکي ديگه تو شاهين شهره و دوتاي ديگه تو اصفهان.ديگه مطمئن بودم مهدي زنده ست چون مي گفتم اگر مهدي هم طوريش شده بود تو نطنز با جواد و محمد بود. (تو نطنز دو تا جنازه بود .يکي جواد يکي هم محمد برادر حامد بود که ۱۹ سالش بود.)

بعد از کلي گشتن بلاخره بيمارستان گلديس رو تو شاهين شهر پيدا کرديم. واي خدايا چه لحظات بدي بود.هنوز هم وقتي به اون ساعتها فکر مي کنم بدنم شروع مي کنه به لرزيدن.دم در بيمارستان زودتر از همه پريدم از ماشين پايين و شروع کردم به دويدن طرف اورژانس. هر کاري کردم نمي تونستم بدوم.زانوهام شروع کرد به لرزيدن. چند بار افتادم زمين.از شدت لرز دندونام به هم مي خورد.يه جوري خودمو به اورژانس رسوندم.از پرستارها سراغ مهدي رو گرفتم.مي گفتم کدوم بخشه؟ کدوم تخته؟ ولي همشون خودشونو مي زدن به نشنيدن .انگار همه کر شده بودن.مامان پيش خاله گوشه بيمارستان روي زمين نشسته بود و گريه مي کرد.قلبم داشت از جا در مي اومد. زبونم بند اومده بود.ديگه نمي تونستم حرف بزنم.شنيدم که پرستار به پسر عمه م ميگه ۳نفر و ديشب آوردن اينجا. حال يکي شون خوب بود ولي يکيشون حالش خيلي بد بود .هر ۳ تاشونو اعزام کرديم اصفهان که اوني که حالش بد بود تو راه تموم کرد. اسمشو نمي دونست فقط داشت از مشخصات ظاهريش مي گفت گفت حدود ۳۰ ساله خوشحال شدم چون مهدي من۲۵ سالش بود ولي وقتي گفت هيکلي بود پشتم لرزيد. رفتم پيش مامان و بابا گفتم که پرستار ميگه يکي شون حالش خوب بود .اوني که اينجاست حدود۳۰ سالشه.اين مهدي نيست.مثلا مي خواستم يه جوري آرومشون کنم.

بعد از کلي منتظر موندن يه نفر اومد با داييم برن جسد رو شناسايي کنن. من هم دنبالشون دويدم.اينجا هم سردخونه گوشه حياط بود ولي درش نرده اي بود و از بيرون کاملا ديده مي شد. به محض اينکه کشوی سرد خونه رو کشيد بيرون ... نميدونم بگم حالم چه جوري بود.فقط يادمه که جيغ مي زدم .نرده ها رو گرفته بودم و فرياد مي زدم.مهدي خودم بود .داداش من. با همون لباسهاي قنشنگي که ۲روز بود خريده بود. يادمه از جيغ هاي ما همه مريض هاي بيمارستان ريختن بيرون....

واااااااااااااااااااااااي.خدايا کمکم کن.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 3:6 توسط ::ندا::



يکشنبه 6 فروردين ساعت 6 صبح با صداي تلفن از خواب بيدار شدم.حامد بود.دوست مهدي.هر چقدر به موبايلش زنگ زده بود برنداشته بود.رو silent گذاشته بود.هنوز هم نمي دونم اونکه مي خواست بره اصفهان چرا اينکارو کرده بود.حتما خودش هم مايل نبود بره.مهدي رفت بدون اينکه ببينمش و خداحافظي کنم.قرار بود شب برگردن ولي زنگ زد گفت فردا راه مي افتيم.ماشين خودش رو نبرده بود چون ترمزش ايراد داشت.با ماشين کامي رفتن.
سه شنبه ساعت 7 بهش زنگ زديم گفت يه ربع ديگه داريم راه مي افتيم.شب 28 صفر بود.فردا خاله ام نذري داشت.من و مامان مي خواستيم شب بريم کمک کنيم.مهدي گفت نريد خودم ساعت 11 مي رسم ميام مي رسونمتون.ولي ما رفتيم.ساعت 11 به بعد شد که زنگ زدم ببينم مهدي رسيده يا نه.بابا و شوهر خالم خونده مونده بودن.هر چقدر به موبايلش زنگ زدم ميگفت (تماس با مشترک مورد نظر امکان پذير نمي باشد).گفتم حتما تو جاده هستن هنوز.تا ساعت 12-1 مدام زنگ مي زدم و sms مي فرستادم.ولي دريغ از يه جواب.به موبايل کامي Sms زدم گفتم به مهدي بگه بهم زنگ بزنه ولي به دست اون هم نرسيد.اون شب به شوخي و خنده داشت مي گذشت که يواش يواش همه نگران شديم.چون مهدي اگر دير مي کرد حتما خبر مي داد.بابا به ما زنگ ميزد ما هم به بابا.اون هم کلي نگران شده بود.بابا هميشه زود نگران مي شد و من باهاش بحث مي کردم که ما ديگه بچه نيستيم که هر وقت مي ريم بيرون انقدر بهمون زنگ مي زني.ولي ايندفعه خودم هم نگران شده بودم ولي به روي خودم نمي آوردم.همش به مامان مي گفتم حتما تو راه رفتن جمکران.نگران نباش.دقيقه ها همينطور مي گذشتن ولي از مهدي هيچ خبري نبود.تا ساعت 6 صبح موبايل تو دستم بود ولي همچنان تماس مقدور نبود.واي خدايا چه لحظات مرگباري بود .زنگ زديم پليس راه گفتن تو مسير نطنز يه تصادف 206 بوده ولي خسارت جاني نداشته.يه کم دلمون آروم شد ولي آخه چرا از مهدي خبري نبود.ساعت ۳۰/۶ بود که زنگ زدم به دوستم شميلا که همسر حامد و خواهر کامي بود.اون گفت اصلا از بچه ها خبر نداره.ولي تعجب کردم چون با اولين زنگ برداشت. سر و صدا هم مي اومد.ولي اصلا نمي خواستم به دلم بد راه بدم.خلاصه به موبايل حامد زنگ زديم.يه آقايي گوشي رو برداشت گفت پليسه.گفت که بچه ها تصادف کردن ولي اتفاقي نيفتاده.گفت از بستگانشون بياد اصفهان.همينجا بود که گوشي از دست مامان افتاد.منم که حالم بهتر از اون نبود در حالي که تمام بدنم لرز گرفته بود ولي سعي کردم يه کم آرومش کنم.گفتم شايد بهشون اجازه نمي دن زنگ بزنن.بابا اومد دنبالمون که بريم اصفهان.وقتي بابا رو ديدم که داره گريه مي کنه عصباني شدم گفتم باز بابا شلوغش کرده.چيزي نشده که.خلاصه ديدم همه اومدن با ما برن.داييم-پسرعمه هام-شوهرخالم-من نمي دونستم چي کار کنم.نمي دونستم گريه کنم يا مامان بابا رو ساکت کنم.هيچ اراده اي نداشتم .فقط داد ميزدم زودتر راه بيفتيد .پسر عمه ام که از موضوع خبر داشت سعي مي کرد ما رو آروم کنه.نذاشت بابا پشت فرمون بشينه.من و مامان بابا و شوهر خالم با ماشين مهدي رفتيم.بقيه هم با ماشين پسر عمه ام.واي خدايا چه لحظاتي بود.توي راه فقط گريه بود و دعا.بزرگترين نذر زندگي مو کردم.نمي تونم بگم چي ولي از عزيزترين چيز زندگيم گذشتم تا مهدي سالم بمونه.تو راه بود که مرتضي دوست کامي بهم زنگ زد گفت بچه ها تصادف کردن.فکر مي کرد ما نمي دونيم هنوز.گفت حالشون خوبه با اينکه حدس مي زدم به خاطر ما اين حرف رو مي زنه ولي حرفشو باور کردم.گفت بياييد اصفهان.توي راه مدام موبايل پسر عمه م زنگ مي خورد از پليس راه بود مثلا مي خواست طوري صحبت کنه که ما متوجه نشيم ولي از طرز حرف زدنش همه مي فهميديم چه بلايي سرمون اومده ولي هيچ کدوم نمي خواستيم اينو قبول کنيم.مامان و بابا فقط گريه مي کردن ولي من همچنان ساکت فقط دعا مي کردم.نمي دونم چرا ولي همش به خودم مي گفتم نه اتفاقي نيفتاده.الان ميريم بيمارستان فوقش توي کماست چند وقت بعد حالش خوب ميشه.حتي توي راه خودمو آماده کرده بودم که اگر حالش خوب بود باهاش براي اولين بار دعوا کنم.مي خواستم براي اولين بار سرش داد بزنم.مي خواستم بهش بگم ديگه نمي ذارم از پيشمون تکون بخوره.خيلي حرفا آماده کرده بودم بهش بگم.پچ پچ هاي تلفني پسر عمه ام و طولاني بودن راه داشت ديوونمون مي کرد .الان که دارم اينا رو تعريف مي کنم انگار دارم از يه خواب وحشتناک حرف مي زنم.اون موقع انگار منگ بودم.با اينکه با سرعت بالاي 100 مي رفت ولي من فکر مي کردم سرعتش 40-50 بيشتر نيست.فقط مي گفتم آقا جواد تو رو خدا سريعتر بريد.تا اينکه به نطنز رسيديم.گفته بودن دو نفرشون تو نطنزن.تا ماشين وايساد فوري پريدم پايين رفتم نگهباني گفتم آقا تصادفي هاي ديشب کدوم بخش بستري هستن.ولي هيچي نگفت.بقيه هم رفتن پرسيدن ولي جواب سر بالا مي داد.مي گفت تا اجازه پليس نباشه ما هيچ کاري نمي کنيم.توي داد و فرياد هام که داشتم مي گفتم کدوم بخشه به گوشم خورد که مرده گفت تا اجازه پليس نباشه ما جسد ها رو نشون نمي ديم ديگه نمي تونم ادامه بدم. دستام نمي تونن تايپ کنن .بقيش باشه واسه يه شب ديگه.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 19:52 توسط ::ندا::


نمیدونم تا حالا شده تو زندگی تون دلتون بدجوری گرفته باشه. حس کنید یه غمی به بزرگی دنیا رو دلتونه. احساس خفگی کنید بخواید داد بزنید فریاد بکشید ولی نشه.خیلی سخته.

من الان ۹۴ روزه که همچین حالی رو دارم. ۹۴ روزه که عزیز دلمو برادرمو از دست دادم. بعضی شبا بدجوری قاطی می کنم.مخصوصا سه شنبه شبها  (چون یه همچین شبی مهدی از پیشم رفت.) یه بغض گنده می افته تو گلوم که فقط دلم می خواد از ته دل فریاد بکشم.دلم می خواد فقط داد بزنم. میخوام هر چی دور و برم هست بزنم بشکنم.دلم می خواد با تمام توانم به دیوار مشت بزنم.ولی حیف که به خاطر مامان بابا نمیشه.آخه به جز اونا کسی رو دیگه ندارم. با زور جلوی ریختن اشکامو می گیرم.خوش به حال مامان بابا که هر وقت بخوان می تونن گریه کنن.کاش لااقل یه خواهر یا برادر دیگه داشتم.بعضی وقتا از اینهمه صبر و تحمل خودم تعجب می کنم.آخه من یه دختر ۲۴ ساله مگه چقدر توان دارم.کشیدن این جور مصیبتها واسه من خیلی زوده. می ترسم آخرش کارم به جنون بکشه.

چند شب پیش داشتم یکی از کتابهای زویا پیرزاد رو می خوندم که مال مهدی بود.(شبها چون تا صبح بیدارم باید یه جوری سرمو گرم کنم.)این شد که به فکر افتادم تا حرفای دلمو به جای دفتر خاطراتم تو یه وبلاگ جا بدم.چون اینجا مطمئن تره. شاید با بیرون ریختن حرفام یه کم آروم بشم.شاید یه کم دلم سبک بشه.امتحانش ضرری نداره.برام مهم نیست کسی بخونه یا نه.من این حرفا رو واسه دل خودم و مهدی می زنم. ولی خوشحال می شم تو این کار راهنماییم کنید.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 1:49 توسط ::ندا::