تبليغاتX
درددل

چه روزگار غريبي ست
ثانيه ها را شمردن
چه تقدير شومي ست
سوختن و ساختن
چه انتظار بيهوده ايست
چشم دوختن به جاده اي بي انتها
جاده اي سرد و باراني و تاريك
ولي نه
هنوز در انتظارم ،در انتظار مسافر خسته ام
مسافري كه برايم از سفرش بگويد
از سفر كوچكي که تبديل به بزرگترين سفرش شد
صبر مي كنم ، همچنان صبر مي كنم چون خودش اين صبر را از من خواست
چنان شيفته وصالش هستم كه شوق اين وصل آن انتظار تلخ را شيرين مي كند.
چنان نا گفته ها دارم در اين دل
كه فقط با تو خواهم گفت مسافر خسته ام
ولي گمان نمي كنم با ديدنت زبانم به تكلم باز گردد
خيالي نيست با چشمهايمان با يكديگر حرف مي زديم.
چشمها حرف دل را بهتر بيان مي كنند
چشمهايم برايت از زبان دلم حرف مي زنند
چشمهايم برايت خواهند گفت آن صحنه را
برايت خواهند گفت كه دلم چه مي گفت وقتي آن صحنه را ديد
و چشمهايت برايم خواهند گفت
 حرفي كه مي خواستي با من بگويي
هنگامي كه بدن سردت را بوسيدم
و تو فقط چشمانت را تكان دادي
بگو، بگو چه مي خواستي بگويي
بگو چه چيزي را مي خواستي به من بفهماني
كه هستي؟ ، كه صبر كنم؟ ،
باشد صبر مي كنم . آنقدر صبر مي كنم تا صبرم انتظار را به زانو درآورد.
فقط به من نگو باور كنم نيامدنت را
باور رفتنت را...
باور گذشتنت را ...
باور باز نيامدنت ...
و ردپايي مانده بر امتداد چشماني خسته
روياهايي پر از التهاب
خوابهايي پر از تب
هنوز در انتظارم مسافر خسته من
...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 14:2 توسط ::ندا::


ميگن گذشت زمان درد آدمو كم ميكنه.ولي هر روز كه مي گذره درد من بيشتر ميشه.هر لحظه يه خاطره از مهدي برام تداعي ميشه. گوشه گوشه خونه ، وسايلها ،اتاقها همش خاطرست.هنوز وسايلهاي مهدي رو جمع نكرديم.يعني نمي خوايم كه جمع كنيم.هنوز لباسهايي كه 6 فروردين صبح از تنش در آورده بود تو جا رختي اتاقش مونده.مسواك و شونه ش ، لباسهاي توي كمدش كتابهاش ،همه و همه اسم مهدي منو صدا مي زنن.زندگي سه نفره توي اين خونه اي كه از در و ديوارش غم مي باره جون دادن تدريجيه.الان كه دارم اينا رو مي نويسم خيلي حالم بده.بغضي افتاد تو گلوم كه راهي به جز فرو دادنش ندارم.كاش ميشد اين بغض لعنتي رو بيرون بريزم.ولي بايد به جاش با صورت خوشحال و خندون برم پيش مامان و بابا.(تو اين مدت خوب بازيگري شدم).

 از اول رجب هر وقت روزه مي گرفتيم هميشه افطار بهشت زهرا پيش مهدي بوديم ولي امروز كه خونه بوديم تا خواستم ميز افطار و بچينم ديگه نتونستم جلوي ريختن اشكامو بگيرم. ياد ماه رمضون و افطار هاي دور هم افتادم.ياد افطار هايي كه مهدي با نون تازه وارد خونه مي شد و يك سر و صدايي راه مي انداخت كه انگار به جاي يك نفر ده نفر وارد خونه شدن.هميشه همينطور بود. شلوغ و پر سر وصدا و سرشار از انر‍‍‍‍‍‍ژي و شيطون بود. همه ميگن تو الان بايد هم ندا باشي هم مهدي. آخه چه جوري؟ يه شب خوابشو ديدم گفت هفته اي چند روز ميام بهتون سر مي زنم. وقتي مياد حضورشو تو خونه حس مي كنم.بوشو مي فهمم.باهاش حرف ميزنم.اونم تو خواب جوابمو ميده.حتي چيزهايي كه از ذهنم گذشته تو خواب بهم ميگه. ولي مهدي جون من خودتو مي خوام نه خوابتو.الان بيشتر از هر موقعي بهت احتياج دارم. خيلي تنهام. ديشب كه حال مامان به هم خورد برديمش بيمارستان مونده بودم دست تنها چي كار كنم.هميشه تو به همه دلداري مي دادي.هر وقت ناراحت مي شدم انقدر باهام شوخي مي كردي كه تا نمي خنديدم راحت نمي شدي.
همه به من مي گن انقدر تو وبلاگت مطالب غمگين ننويس. آخه من ديگه نمي تونم از چيزهاي شاد و خوشحال كننده حرف بزنم. قبل از اين ماجرا بين دوستام به يه دختر خوش خنده معروف بودم كه حتي به ترك ديوار هم مي خنديدم ، اونم خنده اي كه از صداش ترك ديوار تبديل مي شد به شكاف.ولي مرگ مهدي خوردم كرد.داغونم كرد.
تو رو خدا براي مامانم دعا كنيد كه حالش خوب بشه.




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 13:26 توسط ::ندا::



دلم گرفته از اين روزگار دلتنگي                          گرفته اند دلم را به کـاردلتنگي

دلم دوباره در انبوه خستگي ها ماند                    گــــرفت آينــــــه ام را غـبار دلتنگي

شکست پشت من از داغ بي تو بودنها                به روي شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگي

درون هاله اي از اشک مانده سرگردان               نگاه خســـــــته مـــن در مداردلتنگي
    
از آن زمان که تو از پيش ما سفر کردي               نشسته ايم من و دل کـــــنار دلتنگي
  
دگر پرنده احساس مــن نمي خواند                    مگر سرود غم از شاخسار دلتنگي 

بيا که ثانيه ها بي تو کند مي گذرد                      بيا که بگذرد اين روزگـــــار دلتنگي




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 23:57 توسط ::ندا::


خدایا بهم صبر بده

                       دیگه کم آوردم




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 1:19 توسط ::ندا::


 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 14:58 توسط ::ندا::


 

باز دلم بدجوری گرفته.بدجوری دلم هوای مهدی رو کرده.خیلی دلم براش تنگ شده.برای شوخی هاش.برای خنده هاش.باز سه شنبه شب شد و این بغض لعنتی افتاد تو گلوم.حسابی قاطی کردم.یاد شبهای نوشتن پروژه پایان نامم افتادم.تا مهدی بیاد منم بیدار بودم.شبهای دیگه هم اینطوری بود.تا هر وقت که مهدی بیاد بیدار می موندم .تازه وقتی می اومد شب نشینی هامون شروع می شد.انقدر می گفتیم و می خندیدیم که مامان و بابا بیدار می شدن.یادش بخیر چقدر مهدی سر نوشتن پایان نامم کمکم کرد.قول داده بود بعد از عید برام جشن فارغ التحصیلی بگیره.ولی جشن تبدیل شد به عزای خودش.روزی که پایان ناممو تحویل دادم یه راست رفتم بهشت زهرا.می خواستم اولین نفر مهدی باشه که بهم تبریک میگه.
هفته پیش به اصرار دوستام رفتم نمایشگاه الکامپ.خیلی خوب بود .هم نمایشگاه هم اینکه تو جمع دوستام بودم.اونجا چند تا پیشنهاد برنامه نویسی داشتم.چند تا شرکت بودن که برنامه نویس می خواستن.تو این مدت چند تا پیشنهاد کار از جاهای مختلف داشتم ولی به خاطر مامان که تنها می مونه نمی خوام از خونه بیرون برم. راستش وسوسه شدم دوباره برم سراغ نوشتن برنامه.خیلی از برنامه نویسی لذت می برم.ولی حال و حوصله می خواد .




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 2:16 توسط ::ندا::