سلام.
پست اين دفعه با بقيه خيلي فرق داره.آخه امروز و فردا تولد دو نو گل نو شكفته (به قول خودشون) هست.
تولد دو تا داداش گل كه به نوعي ميشه گفت يك روح در دو جسم هستن.البته جسمشون از هم خيلي دوره. اميدوارم روحشون جسماشونو گم نكنه.
امروز تولد مهید گله
. دو تا داداش با مزه و دوست داشتني وبا معرفت و مهربون.
خيلي دوست داشتم براشون تو وبلاگم يه جشن تولد توپ بگيرم. ولي ...![]()
ايشالله سال بعد جبران مي كنم. ولي ديدم كم لطفيه اگر حداقل يه پست ويژه تولدشون نذارم.
البته به قشنگي پست هاي نجواجون
و رهاجون
و هستی جون
نميشه.
خلاصه ببخشيد بچه ها.
ولي كادوتون سر جاش باقيه. همون پرادو سفيدي كه خودم خيلي دوسش دارم.خيلي توپه.

این توش همون اسپند دود کنه هستش.![]()
ايشالله يه دفعه هم براي عروسيتون يه پست بنويسيم. مي دونم الان قند تو دلتون آب شد.ايشالله به همين زودي ها اونم ميشه. جشن عروسيتون رو هم با هم مي گيريد ديگه؟
سعید و مهدی عزیز تولدتون مبارک




(فروغ فرخزاد)

گاهي ما نيازمند بياباني ميشويم !
بياباني براي فرياد کشيدن
با تمام وجود ...
همانجا که انساني نيست براي خيره شدن به تو
و خودت را فريب بدهي به اين اميد که فقط او صدايت را مي شنود
و آنقدر فرياد بزني که ديگر ناي حرف زدن نداشته باشي ...
گاهي ما نيازمند بياباني ميشويم
براي آنکه در آغوشش دراز بکشيم و در آسمانش رقص ستاره ها را ببينيم
و ماه را که به تو خيره شده
ولي تا نزديکترين بيابان نزيک خانه هامان ...
راه درازيست شايد ...
شايد بايد نگاههاي خيره ي مردم را به جان خريد
وقتي فرياد مي کشي و آنها خيال مي کنند ديوانه اي !
خيلي وقته كه با خودم غريبه شدم.خيلي وقته كه ديگه خودمو نمي شناسم.وقتي جلوي آينه به خودم نگاه مي كنم باورم نمي شه كه اين همون نداي شش ماه پيشه. هفته پيش وقتي براي كارهاي فارغ التحصيلي رفته بودم دانشگاه وقتي رفتم از مسئول سايتمون كه خيلي هم با هم صميمي بوديم امضا بگيرم منو نشناخت. مي گفت قيافتون خيلي برام آشناست . وقتي كه فاميليمو گفتم با تعجب فقط زل زده بود بهم . مي گفت تو چرا اين شكلي شدي؟ ديگه نمي تونستم بگم دليلش چيه.
گاهي وقتا دلم براي اون نداي قبلي تنگ ميشه. ندايي كه كارش ، زندگيش فقط خنده بود و خنده. ندايي كه شيطوني مي كرد . ندايي كه انقدر بلند مي خنديد كه هميشه مهدي مي گفت هيسسسسسس چه خبرته بچه؟
ولي اون بازم مي خنديد .مي گفت خنده بايد بلند باشه تا دل آدم وا شه. دلم براي اون صداها تنگ شده.
يادمه هر وقت عصباني مي شدم نمي تونستم جلوي خندمو بگيرم. از همين هم حرصم مي گرفت. ولي دست خودم نبود. يه بار كه امتحان داشتيم و هيچي نخونده بوديم وقتي رفتيم دانشگاه و ديديم همه دارن درس مي خونن با دوستام انقدر خنديديم كه هر كي مي پرسيد واسه چي مي خنديد نمي تونستيم جواب بديم.
نمي دونم چي كار كنم. احساس مي كنم خودمو گم كردم.
هميشه از گريه كردن بدم مي اومد ولي حالا كاري به جز گريه كردن ندارم. ديگه خسته شدم از اين وضع.
دلم مي خواد برم لب دريا و فقط داد بزنم. داد و بزنم و شكايت كنم از اين زندگي . بگم آخه خدا من يه دختر 24 ساله مگه چي مي خوام از اين زندگي. هيچي ، فقط آرامش مي خواستم و مي خوام. نه پول نه شهرت نه مدرك هيچ كدومشو ازت نخواستم و نمي خوام. هميشه تو دعاهام مي گفتم به خونواده 4 نفره ما سلامتي وآرامش بده.
نمي دونم شايد ...، نه حتما حكمتي داشتي براي اين كارت. پس بازم ميگم خدايا شكرت.

اي مالك جان و مال ، اي مهربانتر از مادر ، اي دلسوزتر از خواهر، اي نزديكتر از من به من ، اكنون كه وقت استجابت و انابت فرا رسيده از تو مي خواهم ببخشايي بر من گناهانم را و بياموزي به من اطاعتت را بيشتر از آنچه كه تاكنون بوده ام و هستم.
از تو مي خواهم عطا كني بر من آنچه را كه خود مي داني و مي خواهي برايم نه آنچه را كه خود مي خواهم.
اي آگاه تر از خود من به كردارم ، زمام رفتارم را خود بگردان آنگونه كه شايسته ات است .
اكنون كه در اين ماه زيبا و مبارك مرا فرا خوانده اي به ميهماني ات پس كمكم كن تا حق ميهمان را درست ادا كنم و نهايت استفاده را از ميزباني ات ببرم اي مهربان من.
ياريم كن تا از لحظه لحظه اين ماه كه تمامي اش خير و بركت است نهايت استفاده را ببرم تا روح خسته ام آرام گيرد و صيقل يابد از هر چه پستي و آلودگي ست.
ياريم كن كه در اين ماه چنان خود را به تو نزديك كنم كه در تو ذوب شوم و از اين پس فقط تو باشي نه من.
ياريم كن تا تا در مقابل آزمونهاي سخت و دشوار زندگي پيروز گردم و صبر و استقامتم را از دست ندهم.
روزها و شبهايي مي آيند كه آسمان و زمين ، حوريان و فرشتگان، همه و همه نام تو را صدا ميزنند پس به حرمت و قداست اين نامهاي قشنگت تو نيز مرا بخوان و آني مرا به حال خود رها مكن.