تبليغاتX
درددل


 دستي به شيشه ميکشم که هميشه مرا از دنياي بيرون جدا ميکند.
 سکوت ،سکوت وسکوت ...
فريادي بر خواسته اي از دلم از تنگناي تنهايي در فضاي محدودي که هميشه طنين مي افکند .
تمام قوايم را به کار ميگيرم،اما در سينه ام جز شرار آهي نسيت .
توان ديگري نمانده است.ديگر صدايي نمانده.
ديگر فکري مرا به دنياي بيرون پيوند نمي دهد.دنيا برايم خاكستريست.
 حتي اگر پنجره را بگشايم و دستي به آسمان بکشم و ستاره گم کرده ام را بيابم .
ستاره اي پيدا نيست .
نه...
همه آسمان ابريست.باز باران مي بارد.باراني كه زماني با باريدنش غمهايم را ميشست و ميبرد و حالا...
در آرزوي شب آفتابي مي نشينم.هنوز منتظرم...

Image and video hosting by TinyPic



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 0:35 توسط ::ندا::



روزگاري پرنده اي بود خوش آواز و سر خوش . شاد و فارغ از هر غم و سختي.آسوده و سبكبال به هر طرف مي جست و پرمي كشيد. پرواز مي كرد، مي رفت و مي رفت تا بيكران آسمان به سوي هدفي كه برايش مهم بود و پر ارزش.آسوده خاطر از هر فكري . از هر ناراحتي. از هر غمي.غم برايش بي معني بود.
تا به حال دركش نكرده بود.

 مي خنديد ... مي خنديد ... از ته دل مي خنديد... از خوشي و شعف مي خنديد...


و اكنون...


باز هم مي خندد ... مي خندد... ولي نه از روي خوشي... چاره اي نيست....
 چون ديگر سر خوش و آسوده خاطر نيست. اكنون پژمرده است .ديگر پرواز نمي كند چون پريدن از خاطرش رفته.ديگر نمي تواند پرواز كند.چون بالي براي پريدن ندارد.ديگر در ميان پرندگان جايي ندارد تا دسته جمعي پرواز كند چون خودش را غريبه مي بيند در ميانشان.
اكنون در كويري خشك اسير شده و به گذشته شيرينش فكر مي كند. به روزهاي خوشحاليش .به روزهاي پر از خاطره اش.
در اين سراب پر از پوچي سعي مي كند تا دوباره پريدن را ياد بگيرد. بالهايش را تكان مي دهد. بالا و پايين و باز هم بالا و پایین...

نمي شود. نمي پرد. پري برايش نمانده كه بتواند پرواز كند.صداي بال زدن ديگر نمي آيد.
ولي پرنده تصميم به تغيير گرفته. تصميم به بازگشت ، تصميم به زندگي ، به بودن...
مي خواهد دوباره پرواز كردن را ياد بگيرد . مي خواهد دوباره دسته جمعي پرواز كردن را تجربه كند...
ولي هراس دارد.هراس از تغيير. هراس از پذيرفتن اين تغيير . هراس از بازگشت به گذشته ولي اينبار بدون...
مستاصل و سردرگم در اين سراب به دام اوهامي افتاده كه رهايش نمي كنند. آيا بايد برگردد يا نه؟ اگر نتواند تاب بياورد چه؟ اگر نتواند جاي خالي او را تحمل كند چه؟


ولي در اين گرداب تنها كسي كه مي تواند ياريت كند خودت هستي . تنها خودت.تنهاي تنها ...
اگر خودت بخواهي مي شود و اگر نه هرگز...
پس از كمينگاهت بيرون بيا و تنت را زير باران خيس كن. خيس خيس تا جاني تازه بگيري .آن وقت تصميم بگير براي عزت يا عزلت...

بار ديگر دلم مي خواهد مثل همان پرنده كوچك خودم را به آغوش آسمان پرتاب كنم بي خيال و فارغ از اينكه آيا كسي هست كه مواظب باشد من نيفتم ! ...

پرواز موج دار پرنده چقدر بي خيال است و بي غم انگار او هم مي داند كه بهار چقدر آدمها را مست و بي هوش مي كند ...

 راستي چقدر آزادي خوب است ...

 حس دوست نداشتن و داشتن همه و هيچ كس ....

 رها ...

فارغ ....

 آزاد از بند انتظار كسي ...

 پرنده عزيزم هيچ غصه نخور كه همه از اينجا سفر كرده اند ...

 سفر قانون زندگي است و مهاجرت تنها راه گريز از خودباختگيست ......




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 0:11 توسط ::ندا::


خسته ام خسته
از همه چيز ، از همه كس، از زندگي
از شب ، از سياهي.
روح خسته ام را به كجا ببرم تا دمي را بي هيچ فكر و خيالي  بگذراند.
آسوده و فارغ از هر خيال باطل ، مثل وزش نسيم بر گل سرخ ،
مثل بال زدن پروانه در دشتي پر از گل.مثل آب شدن يخ در گرماي خورشيد.
مثل لذت يك تولد ، لذت شكفتن يك غنچه.
پس كي اين رنگ سياهي به پايان مي رسد.پس كي رنگ زندگيم سفيد مي شود.
خسته شده ام از اين همه رنگ سياه كه مرا احاطه كرده. زندگيم سياه،لباسم سياه،روزم سياه، شبم سياه،عيدم سياه،...
با رفتنت زندگيم را،خوشي هايم را، خنده هايم را با خود بردي . گلايه اي ندارم.همه زندگيم پيش كش وجودت.
فقط يادت را از ذهنم پاك مكن كه جز ياد و خيالت چيزي برايم  باقي نمانده.
قسم به اسمت و قسم به روح پاكت اكنون كه تمام دنيا مرا فراموش كرده تو مرا فراموش مكن و تنهايم مگذار.

گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد
تو ميروي و آينه پر ميشود از بي كسي
از من سفر ميكني و به مرگ قصه ميرسي
ببين كه آب ميشود قطره به قطره قلب من
مرگ من و قصه ماست فاجعه جدا شدن
گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد
تو جامدان پرميكني من خالي ازجان ميشوم
يك لحظه در چشمم ببين ببين چه ويران ميشوم
بعد از تو با من چه كنم با من بي پناه من
كجاي شب پنهان شوم كجاي اين عاشق شكن
تو ميروي و جان من گورترنم ميشود
خورشيدكي كه داشتم در شب من گم ميشود
چيزي نگو به آينه با رازقي حرفي نزن
براي بار آخرين تنها نگاهي كن به من
گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 1:45 توسط ::ندا::