تبليغاتX
درددل

 

       
ازخدا خواستم دردهايم راالتيام بخشد،
خداوندپاسخ گفت:مخلوق خوب من!هردردي را درماني است واين توهستي که بايد درمان دردهايت را بجويي.
ازخداخواستم تاجسم فرزند ناتوانم راتوانايي بخشد،
خداوند پاسخ گفت:آفريده من!آنچه که بايد تکامل يابدروح اوست،جسمش تنها قالب گذراست.
ازخداخواستم تا به من صبرعنايت کند،
خداوند پاسخ گفت:بنده قدرتمند من!صبرحاصل سختي است،عطاشدني نيست،بلکه آموختني است.
ازخداخواستم تا مراشادي وشعف بخشد،
خداوندپاسخ گفت:نازنينم!من به توموهبت بسيار بخشيدم،شادبودنبا خود توست.
از خداخواستم تارنجم راکاستي دهد،
خداوندپاسخ گفت:مخلوق صبورم!بهاي رنج تو دوري ازدنيا ونزديکي به من است.
ازخدا خواستم تاروحم راشکوفا سازد،
خداوندپاسخ گفت:پرورش روح توباتو،اما آراستن آن بامن.
ازخداخواستم تاازلذايذ دنيا سرشارم سازد،
خداوندپاسخ گفت:من به توزندگي بخشيدم،بهرمندي ازآن باتو.
ازخداخواستم تا راه عشق ورزيدن را به من بياموزد،
خداوندپاسخ گفت:اشرف مخلوقات من،بالاخره دريافتي که چه ازمن بخواهي.به خاطرداشته باش که درمسيرعشق ورزيدن به من،به مقصد دوست داشتن ديگران خواهي رسيد.





لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 23:41 توسط ::ندا::


سلام.پست اين دفعه اختصاص داره به بازي يلدا كه آيدا جون منو به اين بازي دعوت كرده.راستش قراره تو اين بازي 5 تا از كارها يا چيزهايي كه دوستانمون ازش خبر ندارن رو بنويسيم.
منم خيلي فكر كردم ببينم چي بگم كه براي بقيه جالب باشه.بعد از كلي فسفر سوزوندن بالاخره يه چيزايي يادم اومد.


1- من عاشق بچه هستم.يعني وقتي يه بچه توپول موپول مي بينم ديگه كنترل خودمو از دست ميدم.انقدر براش شكلك در ميارم تا بچه هه خودشو بندازه بقلم. وقتي هم كه از جلوي مغازه عروسك فروشي رد مي شم انقدر جيغ و داد مي كنم كه مامانم با زور دست منو مي كشه و مياره كنار.آخه خيلي نازن.وايييييييي كاش الان يه بچه توپول و سفيد و خوشگل پيشم بود.شايد به خاطر همينه كه هر بچه اي مياد خونمون يا وقتي من مي رم خونشون اسباب بازياشونو مي ريزن جلوم.ميگن ندا جون بيا با هم بازي كنيم.
تازه يه چيزي من عاشق لپ هم هستم.يكي از آرزوهام اينه كه يه روز لپ رضا زاده رو بكشم.
2- يه بار نمي دونم چند سالم بود.ولي 5-6 سال بيشتر نداشتم.همسايه مون اومده بود خونمون.مامانم گقت ندا برو روي قوري آب بريز ، بزار دم بكشه بعد چايي بريز بيار.منم رفتم از شير آشپزخونه قوري رو پر از آب كردم و چايي ريختم آوردم.مامانم  يه قولوپ خورد.ديدم چشماش گرد شد.گقت اين چرا يخه؟از كجا آب ريختي؟
منم با خونسردي گفتم خودت گفتي برو آب بريز.منم از شير آب باز كردم.
3- بچه كه بودم بازم يادم نيست چند سالم بود مي رفتم دم در خونه واي مي ايستادم هر كسي كه رد ميشد بهش سلام ميدادم.
4-بازم بچه كه بودم يادمه هر وقت مي خواستيم بريم مسافرت اگر از عوارضي رد مي شديم من و مهدي سر گرفتن كاغذ عوارضي با هم دعوا مي كرديم. يادش بخير...
5- بازم بچه كه بودم يه روز كه داشتم تو كوچه با دوستام بازي مي كردم مامانم صدام كرد و گفت ندا برو ببين ممد آقا گوشت آورده يا نه؟ ما هم دو تا ممد آقا داشتيم يكي بقالي بود يكي قصابي.
منم چه مي دونستم مامانم كدومو گفته.رفتم بقالي گفتم ممد آقا گوشت آورديد يا نه؟ اونم با چشماي ور قلمبيده و دهن باز گفت بچه جون اينجا بقاليه. قصابي گوشت مياره.
البته سوتي هاي من خيلي بيشتر از ايناست مخصوصا خاطرات دوران دانشجويي و خونه دانشجويي كه ازشون بايد  يه كتاب نوشت .ولي اونا باشه براي يه فرصت ديگه.

منم 5 نفر رو به اين بازي دعوت مي كنم. اميدوارم رو مو زمين نندازن.

مهدی-رها جون-مجید شر-یه غریبه-سعید

جا داره اينجا از همه دوستاي گلم كه جشن تولد منو تبريك گفتن تشكر كنم.مخصوصا از مجيد كه تو وبلاگشون برام تولد گرفته بود. واقعا از لطف همتون ممنونم.انشالله تولد هاي خودتون جبران كنم.

از همین جا از همتون می خوام دعا کنید تاني جون  و دوستش هر چی زودتر خوب بشن.(اللهم اشف کل مریض)

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 1:49 توسط ::ندا::


تو زندگيه هرآدمي روزي هست كه براي خودش يا براي اطرافيانش مهمه.نمي دونم معمولا افراد تو اين روز چه حسي دارن.ولي من يه حس عجيبي تو روز تولدم دارم.حسي كه قابل توصيف نيست.بر مي گردم به سالهايي كه پشت سر گذاشتم نگاه مي كنم .مي خوام بدونم اوني كه منو آفريده از آفرينش من تا حالا راضيه يا نه.شايد درست نگفتم.منظورم اينه كه مسئوليتي كه بهم داده رو به خوبي انجام دادم يا نه.چون من معتقدم هر كدوم از ما به خاطر يه مسئوليتي كه به جز خدا هيچ كسي ازش خبر نداره به اين دنيا اومديم.
وقتي به گذشته ام نگاه مي كنم مي بينم چه فرصت هايي رو از دست دادم. چه لحظاتي تو زندگيم بوده كه بي اعتنا از كنارشون گذشتم ولي حالا حسرت حتي يك ثانيه از همين لحظه ها رو مي كشم.
2 دي ماه هر سال منو يه ياد اين مياره كه وجودم براي يكي ارزش داشته كه به من اجازه داده يكي از آفريده هاش باشم ، زندگي كنم و شكرش كنم .كسي كه هيچ وقت فراموشم نمي كنه حتي زمانيكه فراموشش كردم.كسي كه لحظه لحظه زندگيم از ساعت 7 بعدازظهر 2 دي ماه سال 1360 تا ؟ ساعت ؟/؟/؟ دست اونه و همراهمه و تنهام نمي ذاره.
پس شكرش مي كنم به خاطر اين فرصتي كه بهم داده تا بتونم زنده باشم و زندگي كنم تا زمانيكه خودش اين فرصت رو ازم بگيره.
هر چند با اتفاقاتي كه برام افتاده هر لحظه دوست دارم فرصت زنده بودنم تموم بشه ولي نمي دونم اگر يه زماني بفهمم ديگه زنده نيستم اون موقع چي؟ دوست دارم برم يا اينكه مي خوام برگردم و جبران كنم؟
فقط اميدوارم اون موقع با خيال راحت بخوام برم وهيچ وقت ديگه به اين دنيا برنگردم.پس مهربونم خودت كمكم كن تا هيچ وقت حتي لحظه اي از يادت غافل نشم.
ولي تولد امسالم شايد تلخ ترين تولدم باشه در طول زندگيم.چون ديگه عزيزترينم پيشم نيست. چون همش 2 دي 1384 جلوي چشممه. وقتي كه مهدي با يه جعبه كيك و كادو اومد خونه.خيلي غافلگيرم كرد.اصلا ازش انتظار نداشتم.چون از وقتي كه ديگه بزرگ شده بوديم تولد هامون فقط به هديه دادن به هم ديگه خلاصه مي شد. شايد مي دونست كه اين آخرين ساليه كه برام تولد مي گيره.
شايد بهترين تولدم همون بود و بهترين كادويي كه گرفتم ساعتي هست كه از زمان فوتش از دستم باز نكردم.نه از لحاظ مادي .بلكه از لحاظ اينكه يه دنيا خاطره ازش دارم.
امسال هم چشم انتظارشم. البته توي خواب. مي خوام حداقل تو خواب بهم سر بزنه.هر چند، چند ماه پيش تو يه حالتي بين خواب و بيداري (مطمئنم كه خواب نبودم) ديدم از در اومد تو با يه جعبه كيك و كادو.گفت من 2 دي نمي تونم بيام. الان اومدم تولدتو بهت تبريك بگم. ولي با همين حال من هنوز چشم انتظارشم.(روحت شاد دادش عزيزم)




لينك ثابت نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 22:28 توسط ::ندا::