تبليغاتX
درددل

دلم خيلي گرفته.نمي دونم چرا؟
گفته بودم ديگه نمي خوام غم و غصه هامو بريزم تو وبلاگ. ولي نوشتن خيلي سبكم مي كنه. اين چند وقته حال و حوصله خودمم ندارم. دست رو هر چي گذاشتم زد تو ذوقم.
مي خوام رويه وبلاگمو عوض كنم. مي خوام خاطراتمو توش بنويسم.
البته خاطرات خوب. چون حال و حوصله نوشتن خاطرات تو دفتر رو ندارم.واسه همين مي خوام اينجا بنويسم.اميدوارم حوصله كسي سر نره. خودم كه خيلي خاطرات خوندن رو دوست دارم.بعضي وقتا با خوندن خاطرات آدم به همون فضا بر مي گرده و احساس خوبي داره. براي من كه 4 سال زندگي دانشجويي پر از خاطرات بوده.اون موقع ها قدرشو نمي دونستم ولي حالا دلم لك زده واسه يه ساعت از اون موقع.واقعا عمر آدم چقدر زود مي گذره.
مي خوام از اين به بعد خاطرات اون دوران رو بنويسم.فكر كنم خوندنش واسه خنديدن بد نباشه. يادش بخير...
چقدر مي خنديديم.از ته دل.انگار هيچ غم و غصه اي نداشتيم. حتي به ترك ديوار هم مي خنديديم.خنده هايي كه صاحبخونمونو از خواب مي پروند. ايشالله از پستهاي بعدي شرع مي كنم به نوشتن خاطرات دانشجويي.


دلي داشتم به پهناي مهربانيت
شوقي به وسعت نگاهت
دلم براي ديدنت تنگ است
بيا و با خنده هايت دل بي تابم را آرام كن
خنده هايم با خنده هاي تو جان مي گيرد
دلم تنگ است برايت
حتي براي لحظه اي كمتر از يك دم
پس
مهربانم بيا و برگردان تمام دلخوشي هايم را...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 2:25 توسط ::ندا::


سلام به همه دوستاي بهتر از گلم.
راستش به مناسبت عوض كردن  قالب وبلاگم خواستم يه پست مخصوص بزنم براي تشكر از همه دوستايي كه توي اين چند وقته باعث قوت دل من بودن.
هنوز يكسال از زدن وبلاگم نشده ولي شايد ديگه مثل قبل نتونم به همه دوستام سر بزنم.
علتشوخودمم نمي دونم . شايد خستگي از نت باشه. ولي هيچ وقت و هيچ وقت تا عمر دارم دوستايي كه تو اين چند وقت تو وبلاگ باهاشون آشنا شدم از ياد نمي برم .  شايد خودتون ندونيد ولي وجودتون برام نعمتي بود توي اون شرايط خيلي سخت.
دليل وبلاگ زدنم همونطور كه از اسمش معلومه يه جور خالي كردن درد دلم بود براي از دست دادن تنها برادرم كه هم برادر ، هم خواهر و هم يه دوست خوب برام بود.تمام مطالب پستهام هم براي اون بود .يه جورايي مي خواستم از اين طريق باهاش حرف بزنم .
خيلي ها از اينكه مطالب ناراحت كننده مي نوشتم از وبلاگم بدشون مي اومد و ديگه نيومدن. بهشون حق مي دم. ولي من توي پست اولم هم گفتم كه همه مطالب اين وبلاگ رو براي دل خودم و براي مهدي مي نويسم. ببخشيد اگر ناراحتتون كردم. اميدوارم براي هيچ كسي همچين اتفاقاتي تو زندگيش نيفته.اميدوارم تو اين چند وقته دل كسي رو نشكسته باشم . اگر هم حرفي زدم كه كسي از دستم ناراحت شده به بزرگي خودتون منو ببخشيد .
خلاصه  اين وبلاگ خيلي تاثير داشت تو روحيه ام. هم نوشتن و هم نوشته هاي شما دوستاي خوبم.
سعي ميكنم از اين به بعد مطالبم شاد تر باشه.
از كسي نام نمي برم چون كسي كه حتي يكبار تو وبلاگم نظر داده برام محترمه و مي ترسم اسم كسي رو جا بندازم.براي همتون آرزوي موفقيت و سلامتي دارم.




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 2:17 توسط ::ندا::


مهدي جان!
هنوز نگاهمان از لذت آن بوسه آخرين بدرقه بهاريت خيس خيس است. پرستوي سينه سرخ ما،از آن صبح دل انگيز رضوي يكسال مي گذرد و ما مانده ايم و غربت قاب عكس تو و بوي مهر و تسبيح و انگشترت و گلي زيبا كه از نم نم اشكمان در كنار مزارت روئيده است،
روئيدن اين گل مرحمي است بر قلب شكسته ما و اميدي است براي ديدار تو در آن بهار واپسين آفرينش.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 21:8 توسط ::ندا::


گشته خزان نو بهار من , بهار من
رفت و نيامد نگار من , نگار من
سپري شد شب جدايي
به اميدي که تو بيايي
آخر اي اميد قلبم
با من از چه بي وفايي
آخر اي اميد قلبم
با من از چه بي وفايي...


بالاخره سال 85 با تمام تلخي هاش تموم شد و حال بايد منتظر باشيم ببينيم تو سال 86 چه سرنوشتي در انتظارمونه.وقتي بر ميگردم به سالي كه گذشت يه نگاه مي ندازم هيچ چيز خوبي يادم نمي ياد كه بخوام ازش به خوبي ياد كنم.از اول سال تا آخر فقط گريه بوده و گريه و شايد نصف بيشتر سال رو تو بهشت زهرا گذروندم.شبها تا نيمه شب تو بهشت زهرا،
شبهاي قدر تو بهشت زهرا، شب يلدا تو بهشت زهرا، افطارهاي ماه رمضون تو بهشت زهرا، تولدهامون تو بهشت زهرا، و آخر سال سال تحويل تو بهشت زهرا...
فقط دلمونو به اين خوش مي كرديم كه پيش مهدي هستيم و تنهاش نمي ذاريم. آخه ما هميشه همه جا چهار نفري بوديم. كاري به جز اين نمي تونستيم كنيم.چون تو خونه موندن برامون از همه چي سختتر بود.
يادمه هميشه وقتي ازم مي پرسيدن كدوم فصل رو بيشتر از همه دوست داري مي گفتم بهار.
خيلي بهار رو دوست داشتم.چون حس مي كردم انسان يه بار ديگه متولد ميشه.هميشه نو شدن رو دوست داشتم.ولي نمي دونستم همين فصل برام تلخ ترين فصل ميشه كه هميشه با اومدن اسم فروردين تنم مي لرزه.
هيچي نمي تونم بگم . نه گله اي و نه شكايتي . چون كفر ميشه.

فقط ميگم: الهي رضا بقائك و تسليما بامرك
سال جديد رو اول از همه به برادر نازنينم  مهدي و بعد به همه دوستان گلم تبريك ميگم.اميدوارم كه سال خوبي براتون باشه.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 22:42 توسط ::ندا::