تبليغاتX
درددل

سلام به همه ی دوستان

سعادتی بود که نصیبم شد تا در (غیبت صغری)ندای عزیز،اداره ی وبلاگ با من

 و با رهای مهربونم باشه.میدونم که نمیتونم به قشنگی خودش اینجارو آذین بندی کنم،

اما سعی میکنم با کمک رهایی،و تا برگشتن ندای گلمنزارم اینجا سوت و کور بمونه.

و برای این کار از همتون کمک میخوام.هم از شما و هم از خدا

 

نیـــــــــــایش

نور را پيموديم دشت طلا را درنوشتيم

افسانه را چيديم و پلاسيده فكنديم 

 كنار شن زار آفتابي سايه بار ما را نواخت 

 درنگي كرديم

بر لب رود پهناور رمز روياها را سر بريديم

ابري رسيد و ما ديده فرو بستيم

ظلمت شكافت زهره را ديديم و به ستيغ برآمديم

آذرخشي فرود آ‚د و ما را در نيايش فرو ديد 

 لرزان گريستيم خندان گريستيم

رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم 

 سياهي رفت سر به آبي آسمان سوديم در خور آسمان ها شديم

سايه را به دره رها كرديم لبخند را به فراخناي تهي فشانديم

سكوت ما به هم پيوست وما ما شديم 
 

تنهايي ما تا دشت طلا دامن كشيد 

 آفتاب از چهره ما ترسيد 
 

دريافتيم و خنده زديم 
 

نهفتيم و سوختيم 
 

هر چه بهم تر تنهاتر

از ستيغ جداشديم 
 

من به خاك آمدم و بنده شدم

تو بالا رفتي و خدا شدي

                                   "سهراب سپهری"

                                                                        همیشه در اوج باشید(سمانه)




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:46 توسط ::ندا::


در انتهاي تاريكي شب و در زمهرير سوزناك زندگي
صداي مهربانت اميد را برايم خاطر نشان مي كند
اسم پاكت روشني وجودم مي شود
با تكرار نامت جوانه هاي زندگي در وجودم سر مي زنند.
چه زيباست نامت را عاشقانه زمزمه كردن


و اكنون...


كه با صداي مهربانت مرا به سويت فرا خواندي
چه مي توانم بگويم جز شكر هزاران باره ات
كه كاري جز اين در برابر كوه مهرباني و لطفت نمي توانم
همچون ذره اي سبكبار كه در هوا سرگردان است
وجودم در تلاطم است
در جهت باد به هر سو مي رود بي آنكه بداند مقصد كجاست
به سوي خانه ات ميايم تا بلكه قلب نا آرامم در كنار كعبه ات آرامش بيابد
مهربانم اكنون كه آغوش گرمت را براي وجود سرد و يخ زده ام گشوده اي
به من توفيق ده تا با مطلوب ترين نحو ممكن
شيريني زيارتت را بچشم و آنگونه كه شايسته توست به درگاهت سپاس بگذارم.
قلب زخم خورده و بي قرارم محتاج آرامشي است كه با ديدنت حاصل مي گردد.
مهربانم به اندازه تمام مهرباني هايت دوستت دارم.

سلام به همه دوستاي گلم.
من يه دو هفته اي نيستم. اگه خدا قسمت كنه مي خوام برم مكه.البته هنوز هم باورم نميشه همچين نعمتي
نصيبم شده باشه.
يه جورايي اين مكه هديه مهدي محسوب ميشه. چون مهدي براي روز مادر براي مامان يه فيش مكه خريده
بود كه قسمت نشد تا وقتي كه بود مامان بره مكه. بعد از اين ماجرا هم مامان گفت نمي تونم تو رو تنها بذارم برم.بايد تو هم بياي.اين شد كه رفت و اسم من رو هم نوشت.
خدا رو شكر مي كنم ولي اصلا دوست نداشتم اين اتفاق باعث مكه رفتن من بشه.
انشالله قسمت همه كساني كه دوست دارن برن مكه بشه.
تو اين مدت كه نيستم حيفم مياد اينجا آپ نشه.به خاطر همين زحمت وبلاگم مي افته به گردن دوستاي
مهربونم.هستي ، سمانه و رها كه خيلي دوستشون دارم.ايشالله به خاطراين زحمتم منو ببخشن و هر چي زودتر قسمت خودشون بشه تا بتونم براشون جبران كنم.

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:18 توسط ::ندا::


امروز مي خوام يكي از خاطره هاي خونه دانشجويي رو بنويسم.
از ترم اول چون رفت و آمد بين تهران و قزوين برام مشكل بود تصميم گرفتم خونه بگيرم.
مشكل اصلي پيدا كردن همخونه اي خوب بود . كه تو همون روزهاي اول يكي از بچه هايي كه باهاش كلاس كنكور مي رفتم رو ديدم و اون با دو نفر ديگه خونه گرفته بودن و داشتن نبال همخونه اي مي گشتن. من هم قبول كردم و بالاخره قرار شد بمونم قزوين.اولها خيلي برامون سخت بود.به محض اينكه روز رفتن به تهران مي رسيد بار وبنديلمونو از شب قبل مي بستيم و كلي ذوق داشتيم كه داريم بر مي گرديم خونمون. نمي دونستيم كه يه روز حسرت يه ساعت از همون روزها رو داريم.
خب بذاريد هم خونه اي هامو براتون معرفي كنم. اول از همه خدا رو شكر مي كنم كه همخونه اي هاي خوبي نصيبم شد كه تا الان تونستيم دوستاي خوبي واسه هم باشيم. واقعا مثل يه خواهر همشونو دوست دارم.
فاطمه كه بهش مي گفتيم فَ ف َ. چون اول اسم و فاميليش ف داشت.
الهام و معصومه كه از دوران دبيرستان با هم بودن و دوستاي خيلي صميمي با هم بودن.
خونه اي كه ما زندگي مي كرديم دو طبقه بود.ما طبقه دوم بوديم و يه خانواده كه اونا هم مستاجر بودن طبقه پايين مي نشستن. چقدر خوب بودن . خانومه هميشه برامون غذا مي پخت و مي آورد.يادش بخير. ما هم كه گشنه ... همچين حمله مي كرديم كه انگار يه هفته ست غذا نخورديم.
فاطمه عادت داشت شبها زود مي خوابيد. از ساعت 10 ميرفت تو اتاقش و لالا...
يه شب ساعت حدود 12 شب بود كه من و مصي و الهوم داشتيم جدول حل مي كرديم. من خوابم گرفت . رفتم مسواك بزنم و بخوابم كه يك دفعه ديدم الهوم با رنگ مثل گچ اومده دنبالم.گويا از پله ها صداي پا مي اومد بالا. اين دو تا هم داشتن سكته مي كردن. منم دست خودم نيست تو اين مواقع به قدري خندم مي گيره كه قابل كنترل نيست.الهوم كه داشت غش مي كرد رفت در رو از بيرون قفل كرد.يه ذره كه گوش دادم ديدم راست ميگن صداي پا مياد.همسايه طبقه پايين هم عادت داشتن سر الله اكبر غروب بگيرن بخوابن. به خاطر همين شك نمي كرديم كه اونا باشن. چند لحظه كه گذشت ديديم صداي ماشين هم از جلوي در داره مياد.براي خودمون نشيستيم تحليل كرديم كه حتما همسايه طبقه پايين نيست . دزد اومده داره پايين رو خالي ميكنه . صداي ماشين هم مال دزدهاست كه اسبابها رو بار بزنن.
رفتيم سراغ فاطمه تا اون رو هم بيدار كنيم و بهش بگيم. چون اون دو تا كه در حال موت بودن منم كم كم خندم قطع شده بود و مي ترسيدم.رفتيم و فاطمه رو با زور از خواب بيدار كرديم و جريان رو بهش گفتيم. اونم كه ماشاالله خونسرد و راحت پتو رو كشيد رو سرش و گفت من مي خوابم هر وقت اومدن بالا منو بيدار كنيد.
الهوم هم دويد آشپزخونه هر چي ملاقه و كپگير و چاقو داشتيم آورد ريخت وسط اتاق گفت هر كي يكي برداره. يه چاقو هم گذاشت دست فاطمه گفت بيا از خودت دفاع كن اگه يهو اومدن بالا. حالا كسي ندونه انگار قوم مغول مي خواست حمله كنه. فاطمه هم چاقو رو گرفت و خرخرش بلند شد. ما هم يه نيم ساعتي صبر كرديم ديديم خبري نشد .در همون حال خوابمون برد.صبح كه از خواب بلند شدم با ديدن صحنه اتاق از خنده تركيدم. هركدوم يه طرف ولو شده بوديم . بدون رختخواب البته به جز فاطمه. دست هر كي هم يه ملاقه و چند تا كارد آشپزخونه. جالب اينجاست كه كاردي كه دست فاطمه بود از اين كاردهاي آهني دندونه دار بود كه سه روز ميشستي نمي تونستي يه خيار پوست بگيري. الهوم هم كه همچين ملاقه رو سفت چسبيده بود كه نمي شد از دستش جدا كرد.
خلاصه اونروز وقتي از دانشگاه برگشتيم رفتيم پيش همسايه پاييني و جريان ديشب رو بهش گفتيم.اونم خنديد و گفت كه شوهرش ديشب شيفت شب بوده . دير وقت اومده خونه . صداي پا مال اون بوده كه داشته آشغالها رو مي ذاشته بيرون در و صداي ماشين هم مال ماشين آشغالي بوده. خلاصه فاطمه تا تونست مسخرمون كرد و خودمون هم كلي خنديديم.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 1:40 توسط ::ندا::