مادر نمير، مردن براي تو زود است و يتيمي براي ما زودتر. ما هنوز كوچكيم ، از آب و گل در نيامده ايم . هنوز سرهايمان طلقت گرد يتيمي را ندارد.نهال تا وقتي كه نهال است احتياج به گلحانه و باغبان دارد ، تاب سوز و سرما و باد و طوفان را نمي آورد و ما از نهال كوچكتريم و از غنچه ظريفتر.
اما نه ، نمان براي محافظت از ما ، نمان براي اينكه از ما مراقبت كني . تو خود اكنوننياز به تيمار داري . بمان براي اينكه ما تو را بر روي چشمهي خود مداوا كنيم.تو اكنون به كشتي نجات طوفان زده اي مي ماني كه به سنگ كينه جهال غريق ، شكسته اي و پهلو گرفته اي. بمان براي اينكه ما بي مادر نباشيم . بمان براي اينكه ما مادري چون تو داشته باشيم . ميدانم كه خسته اي ، مي دانم كه مصيبت بسيار ديده اي ، زجر بسيار كشيده اي ف غم بسيار خورده اي و مي دانمكه به رفتن مشتاق تري تا ماندن و به آنجا دلبسته تري تا اينجا.
اما تو خورشيدي مادر! به خفاشان نگاه مكن ، اين كوري مسري و مزمن دلت را مكدر نكند ، تو بخاطر همين چند چشم كه آفتاب را مي فهمند بمان.
مي دانم كه تو به دنبال چشمي براي ديدن و دلي براي فهميدن گشتي و نيافتي.
اگر كسي به من بگويد كه من گونه نيلگون مادرت را ، جاي سيلي عمر را ، بر گونه مادرت نديدم ، مي گويم :
- بازويش را چطور، جاي تازيانه هاي عمر را هم نديدي؟ اگر بگويد نديدم ، مي گويم :
- صداي ناله او را از ميان در و ديوار چطور؟ آن را هم نشنيدي؟ اگر بگويد نشنيدم ، مي گويم :
- دود و آتش را چطور؟ سوزاندن در خانه رسول خدا را هم نديدي؟ اگر بگويد دودش به چشمم نيامد يا نرفت، مي گويم :
- گريه هاي آشكار و شب و روز مادرم را چطور؟ آن را هم نشنيدي ؟ نديدي؟
گريه اي كه پس از آن مردم آمدند و گفتند : به فاطمه بگوييد يا شب گريه كند يا روز ، آسايش ما مختل شده است. اگر بگويد ، نديدم ، نشنيدم ، مي گويم :
-خطبه مسجد را چطور ؟ آن را هم نبودي ؟ نديدي؟ نشنيدي ؟ مگر هيچ مدني در مدينه بود كه به مسجد نيامده باشد؟اگر بگويد نبودم ، نديدم ، نشنيدم ، مي گويم :
- اعلام قهر با خليفه را چطور ؟ اين را كسي نمي تواند بگويد نشنيدم ، نفهميدم ، چرا كه اعلام قهر تو با ابوبكر و عمر ، آنچنان انتشار يافت كه همين دو ... كه آنهمه مصيبت را به روزت آوردند به دست و پا افتادند .
خدا بكشد دشمنان تو ر مادر! كه در طول چند ماه با سوهان خباثت رشته حيات تو را بريدند.
ام كلثوم به فداي چشمهايي كه لحظه به لحظه بي فروغ تر مي شوند.
از کتاب کشتی پهلو گرفته (سید مهدی شجاعی)

توي مدينه توي بين الحرمين دل آدم مدام بين بقيع و روضه النبي مثل مرغ سرگشته بال بال مي زنه. يه نگاه به گنبد خضرا و يه نگاه به بقيع پر از خاك داريم. نمي دونيم رو به بقيع بشينيم زيارت حضرت زهرا بخونيم يا رو به حرم پيغمبر.
"اللهم عجل لوليك الفرج و الجعلنا من انصاره و اعوانه"

شهادت حضرت زهرا(س) تسلیت باد
ديشب باز مثل هميشه بي خوابي زده بود به سرم.رفتم سراغ دفتر خاطرات سالهاي قبل.مال سال 72 بود.
كلي ذوق كرده بودم. انقدر غرق در خوندنشون بودم كه گذشت زمان رو حس نمي كردم.خيلي برام جالب بود.خاطرات 14 سال پيش.چه زود گذشت.انقدر با جزئيات كامل نوشته بودم كه با خوندشون احساس مي كردم تو همون فضا هستم.احساس مي كنم هر چقدر زمان گذشته شادي هامون كمتر شده.تو اون دوران نه غمي بود نه مشكلي . البته شايد الان به نظرم اينطوري مي رسه.ولي هر چي بود از الان خيلي بهتر بود. فكر آزاد .دل شاد . اي جووني كجايي كه يادت بخير...![]()
كاش زمان تو دست آدم بود.هر وقت مي خواست بر مي گشت به گذشته. دوست داشتم الان برمي گشتم به دوران ابتداييم.چه دوران خوبي بود.فكري به جز بازي و سرگرمي نداشتيم.خوش به حال بچه ها.از همه غم و غصه ها به دورند.پاك و رها . تنها دغدغشون اسباب بازي هاشونه.كاش آدمها با بالا رفتن سنشون پاكي و معصوميت بچگي هاشون رو با خودشون داشتن. يادمه وقتي بچه بودم خيلي دوست داشتم زودتر بزرگ بشم.ولي الان برعكس.هر بچه اي رو كه مي بينم به بي دغدغه بودنش حسوديم ميشه.
خيلي از آدمهايي كه اسمشون تو دفتر خاطراتم بود الان ديگه به جز اسم چيزي ازشون نمونده.فقط اسم ، يادشون و دلتنگي هاي ما. ما آدمها تا وقتي چيزي يا كسي پيشمون هست قدرشو نمي دونيم.تازه وقتي از دستش مي ديم تازه قدرشو مي دونيم. كاش همين علاقه و احساس رو مي تونستيم وقتي كه بودن بهشون نشون بديم تا الان حسرتي نمونه. ولي خوشا به حال اونا كه رفتن و بدا به حال ما كه مونديم...

كاش هرگز روياي سبز پاكيها خزان نمي شد و پاييز جرات نمي كرد بر دلهاي بهاري قدم بگذارد
كاش هر روز سري به پاكيهاي قلبم مي زدم و آن را غبارويي مي كردم تا هرگز چون برگهاي رنگ پريده از شاخه عمرمان نريزند!
كاش هميشه حتي در خلوت دل گلدانهاي ايمانمان را سيراب سيراب مي كرديم تا هرگز غنچه اي از آن پژمرده نگردد!
كاش ما هم در فراسوي نگاه يك غريب قدري مهربانتر مي شديم تا هرگز پرستويي را غريب نمي خواندند!
كاش ناپاكي و زشتي مثل برگ خزان زده از دل ما پر مي كشيد و بر باد خاطره مي رفت!
كاش انسانيت هرگز نمي مرد و دستهاي توانا هرگز در پي شكستن غنچه اي نبود!
كاش چشمه هاي محبت هميشه باز مي ماندند تا بنفشه اي از تشنگي نخشكد!
كاش خوبي مثل نسيم بهار از دل ما نرود كه اگر برودانسانيت به تمام معنا مرده!
كاش احساسات يكديگر را دستخوش توفانهاي بي دليل قرار نمي داديم تا آبروي كسي مثل برگ بر باد نرود!
كاش محبت بيشتر از تنفر در دشت پر وسعت قلبمان لانه مي كرد!
كاش ايمانمان را به گل سرخ از دست نميداديم چون گل سرخ مظهر محبت و عشق است!
كاش...................................

بعد از يك هفته مدينه بايد آماده مي شديم براي رفتن به مكه.دل كندن از مدينه با اون حزن و اندوه خاصي كه داشت براي همه سخت بود. خداحافظي با گنبد سبز نبوي ، با بقيع پر از بغض و اندوه. ولي بيشر موندن شايد شيريني اون لحظات رو كمتر مي كرد.
هر چي به روز رفتن به مكه نزديكتر مي شديم اضطراب من بيشتر ميشد . اضطراب ديدن كعبه اي كه بارها و بارها خوابش رو ديده بودم.اضطراب ديدن جايي كه همه با حسرت ازش تعريف مي كنن.قشنگترين نقطه روي زمين....
(بقیه در ادامه مطلب)
سلام به همه دوستاي گل وبلاگيم.
واي كه چقدر دلم براي اينجا تنگيده بود. جاي همتون خالي.انشالله قسمت همه اونهايي كه دوست دارن برن مكه بشه.اونهايي كه ديدن مي دونن من چي ميگن.واقعا بهشته.من كه فكر مي كنم اين دو هفته رو تو خواب بودم.فكر مي كنم همش يه رويا بود.ولي چه روياي قشنگي.

هفته اول كه تو مدينه بوديم.وقتي كه وارد شهر شديم غربت مدينه رو كامل ميشد حس كرد.يه غمي كل شهر رو گرفته كه آدم حسش مي كنه.بيشترين غربتش هم به خاطر بقيعه.واقعا آدم اونجا اوج مظلوميت ائمه رو حس ميكنه. يه مشت خاك زير آفتاب داغ .زيارت كردن هم تو مدينه با ترس و لرزه.سر يه ساعت مشخص فقط خانومها مي تونن برن از پشت بقيع زيارت كنن.اونم چه زيارتي.با كتك و داد و بيداد.مگه اين عربها مي ذارن آدم با خيال راحت زيارت كنه.
خدا خودش فرج امام زمان رو برسونه تا انقدر اين شيعه ها اذيت نشن. هنوز هم كه هنوزه بعد از اين همه سال كينه شون خالي نشده. يه روز داشتم از جلوي بقيع رد مي شدم.يكي از اين عربهاي سني يه كتاب بهم داد .منم كه نمي دونستم چيه گرفتم.ديدم روش نوشته " سوالهايي كه باعث هدايت جوانان شيعه شد"كنجكاو شدم بخونم.اومدم تو هتل و خوندم .واي واي خدا ميدونه چه چيزهايي پشت سر شيعه و حضرت علي گفته بودن.يه جورايي هزار تا دليل و مدرك آورده بودن كه پيغمبر و حضرت علي خودشون طرفدار عمر و عثمان بودن.خيلي دليل هاي مسخره اي بود.
وقتي رفتار بي ادبانه اينا رو مي ديديم تا حدي مي تونستيم درك كنيم ائمه از دست اذيتهاي اينا چي كشيدن.مدينه تنها شهريه كه همه 14 معصوم و ائمه اونجا حضور داشتن.هر جا كه قدم مي ذاشتيم جاي پاي يكي از اين امامان بود.توي بين الحرمين و بقيع كاملا ميشد حضورشون رو حس كرد.واي كه چه احساس خوبي داشت نفس كشيدن تو جايي كه پيغمبر ، حضرت زهرا و بقيه ائمه اوجا زندگي كردن.
يه مسجدي اونجا بود فقط براي شيعيان.ما هم يه روز رفتيم اونجا.وقتي اذان گفتن و اسم حضرت علي رو شنيديم جونمون تازه شد.نماز خوندن تو اونجا بدون ترس و لرز از ديدن مهر و پشت سر امام جماعت شيعه يه حال ديگه اي داشت.شيعه هاي عربي كه اونجا بودن با ديدن كاروانهاي ايراني كلي ذوق مي كردن.با چاي و شيريني ازمون پذيرايي كردن.
يه خاطره وحشتناك هم از مدينه دارم.يه روز وقتي از بيرون داشتيم مي اومديم داخل هتل ديدم همه دارن مي دون به سمت يه محوطه نزديك هتل.تا چشم كار مي كرد آدم بود و پليس.وقتي پرسيديم فهميديم كه قراره اونجا سر چند تا خلافكار رو بزنن.كاروان ما هم اونروز جلسه داشت.من معمولا تو جلسه ها نمي رفتم.چون انقدر كمبود خواب داشتم كه مي اومدم تو اتاق مي خوابيدم.اون روز من رفتم تو اتاق تا بخوابم.اتاق ما طبقه پنجم بود.رفتم كنار پنجره ديدم كاملا صحنه پيداست.منم ديگه خواب از كلم پريد.نشستم كنار پنچره به تماشا.انگار كل جمعيت مدينه اونجا جمع شده بودن. نزديك 100 تا ماشين پليس هم بود.خلاصه بعد از كلي انتظار محكومين رو آوردن.دستهاشون از پشت بسته بود و همچنين چشمهاشون.نشوندنشون زمين و سرشون رو گرفتن پايين.يه مرد هيكلي و وحشتناك هم يه شمشير گرفته بود دستش دور اينا قدم ميزد تا حكمشون خونده بشه و كارش رو انجام بده.نمي دونم چه جوري دلش مياد اين كار رو انجام بده. خلاصه بعد از اينكه حكم خونده شد همون جلاده اومد يكي يكي از اول شروع كرد به زدن سرها. به يه ضربه طرف پرت مي شد زمين.يه نفر هم مسئول بود بررسي كنه ببينه هنوز جون دارن يا نه.بعضي هاشون كه هنوز جون داشتن يه بار ديگه ميزد.واي واي خيلي وحشتناك بود.
هم عكس گرفتم و هم فيلم ولي چون فاصله زياد بود چيزي مشخص نيست.عكسشو مي ذارم ولي بعيد مي دونم بتونيد تشخيص بديد.عکس
يه هفته مدينه مثل برق و باد گذشت.اصلا نفميديم چه جوري اين يه هفته تموم شد.
جا داره از دوستهاي عزيزم هستي جون![]()
، رها جون ![]()
و سمانه عزيزم![]()
كه تو اين مدت زحمت وبلاگ منو كشيدن تشكر كنم.ايشالله بتونم براتون جبران كنم.
باور كنيد اونجا همش به يادتون بودم.براي تك تكتون دعا كردم البته اگه قابل باشم.اميدوارم به همه آرزوهاي قشنگتون برسيد.
من اومدم.
ولی انقدر سرم شلوغه و خسته ام که بیشتر از این نمی تونم آپ کنم.
سر فرصت میام.![]()