تبليغاتX
درددل

سلام.امروز مي خوام يكي ديگه از خاطرات دوران دانشجويي رو در قزوين بنويسم.از سال دوم من و فاطمه و زهرا با هم يه خونه گرفتيم.
و بقيه هم يا رفت و آمد مي كردن يا خونه گرفتن.صاحبخونه مون خيلي خانواده خوبي بودن.كه الان هم با هم رفت و آمد داريم.ما طبقه همكف بوديم .طبقه بالا صاحبخونه مون بود كه يه مادر و دختر بودن.دخترشون كه يه چند سالي ااز ما بزرگتر بود از خدا مي خواست كه چند تا هم صحبت چيدا كنه كه موفق هم شد.
خدايي خيلي خانواده مهربوني بودن.11 تا بچه بودن كه همه خواهر و برادر ها ازدواج كرده بودن ولي هر شب اينجا تشريف داشتن.هميشه خونشون شلوغ بود.ما هم به نوعي شده بوديم جزء خانواده اونها.تو همه مهموني ها و مراسم هاشون بوديم.طوري كه اگر مي خواستن مراسمي برگزار كنن طوري تنظيم مي كردن كه ما اون روزها تو قزوين باشيم.ماه رمضون ها هم كه هر شب خونه يكي از خواهر و برادر ها افطاري دعوت بوديم.خلاصه ماجرايي داشتيم ما با اين خانواده.
يه شب كه طبق معمول رويا (دختر صاحبخونه مون) خونه ما بود و داشتيم حرف مي زديم و ساعت حدود 12 شب بود ديديم از بيرون صداي جيغ و داد مياد.
ما هم كه حس فضولي مون گل كرده بود پريدم تو كوچه تا ببينيم چه خبره.ديديم از خونه همسايه بغلي داره صداي شيون و زاري مياد.اين فاطمه خانوم ما هم كه كلانتر محل بود مي خواست سر در بياره ببينه چه خبره.اصرار مي كرد بريم زنگ خونشونو بزنيم ببينيم چه خبره.
ما هم مي گفتيم نه بابا به ما چه.خلاصه تو هم بحث بوديم كه ديدم همسايه روبرويي از پنجره داره نگاه مي كنه.رويا ازش پرسيد چي شده؟ اونم گفت كه الان يه نفر اومد پسر آقاي ... رو چاقو زد و رفت. اينم خونش كه رو زمين ريخته. يك دفعه چشمتون روز بد نبينه سرمون آورديم پايين ديدم اين همه مدت كه ما اينجا بوديم بغل جوي خون وايساده بوديم.چون شب بود نديده بوديم. خيلي منظره وحشتناكي بود.
موقع بيرون اومدن رويا چادر نماز منو انداخت سرش و اومد بيرون.من و فاطمه هم دوتايي يه چادر سرمون كرده بوديم. در همين حين كه داشتيم اون صحنه قتل و مي ديدم  يك دفعه ديديم يه ماشين پليس اومد تو كوچه .ما هم چون سر و وضع درست و حسابي نداشتيم اومديم بدويم بريم تو خونه . دويدن همان و با صورت رفتن من تو درخت هم همان.پشت سر من يه درخت بود .همين كه فاطمه گفت بدو بريم تو خونه تا من برگشتم با صورت رفتم تو درخت.از اونجايي كه چادرمون هم مشترك بود فاطمه پريد رفت تو حياط و من با همون لباس خونه كه تاپ و شلوارك بود موندم تو كوچه.با يه وضعي خودمو رسوندم تو خونه و حالا نخند و كي بخند.
با سو‍ژه اي كه اون شب پيدا كرده بوديم تا صبح بيدار بوديم و داشتيم در مورد قتل پسر همسايه تبادل نظر مي كرديم. و احتمال هاي مختلف رو بررسي مي كرديم.حاج خانوم (مادر رويا) هم كه اون موقع خواب بود. با اينكه كلي سفارش كرديم به رويا كه يه موقع نري بيدارش كني بهش بگي. نصفه شبي پيرزن مي ترسه.ولي اون كار خودشو كرد . رفت بيدارش كرد و بهش گفت. پيرزن بيچاره هم كلي نصفه شبي هول كرده بود. رويا هم كه مي ترسيد گفت شب بيايد پيش من بخوابيد چون حاج خانوم حالش خوب نيست.ما هم اون شب رو رفتيم بالا . خلاصه اينم از ماجراي اون شب كه برامون خاطره شد.هر چند خاطره بدي بود. تا الان هم هنوز هيچ كسي نفهميده كه چرا اين پسر رو كشتن.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 17:10 توسط ::ندا::